تبليغاتX
هر یوسفی که یوسف زهرا نمی شود
داریم با یوسف مدرسه بازی میکنیم، محمدی رو سفت نشوندم تو بغلم که دست به مدادرنگیاش نزنه

یه لحظه غافل شدم ...   جیغ و فریاد رف هوا 

یوسف گریه    ...   محمدی جییییغ

 ــ ده !!!...چرا بچه رو زدي؟!

همينجور كه قلمبه قلمبه اشك ميريزه ميگه:نمیبینی! با آبرنگ زد تو كلم ، ايناها 

_خوب تو هم زدي تو صورتش ببين چه قرمز شده!

_گريه ش شديد تر شده پيشونيشو نشونم ميده:ببين چه محكم زده به من!

 (راست میگه طفلکی،فسقلی چه محکم زده!)

_ميگم:ماماني داداشت خيلي كوچيكه ، هنوز نمي فهمه نبايد بزنه فكر ميكنه داره بازي مي كنه

گریه کنون پاشو آورده جلو نشون ميده :ببين منم كوچيكم پام از پاي تو و بابا كوچيكتره

پاي محمد رو ميگذارم كنار پاش ميگم : ببين پاي محمدي چقد از پاي تو كوچيكتره؟!

دوباره گريه سر ميگيره:ميدونم ، محمدي ميشه قد شما ولي من همينجور كوچيك ميمونم!

ای خدا! محمدم هنوز گریه میکنه ... کی یوسفو راضی کنه!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 3:24  توسط مامان گل پسرا | 
بازم شيطوني كرده و  منم شاكي از دستش ، صدا ميكنه: مامان! مامان!

جواب نميدم  _مثلا باهاش قهرم!_

دوباره: مامان، مامان!

__ بازم جواب نميدم

اومده نزديكتر روبروم نشسته و آرومتر صدا ميكنه: بابا ! بابا !

__حنده ام گرفته ولی میخوام پیشش ضایع نشم قیافه اخمو میگیرم و میگم: بابا دیگه چیه؟!

__ ميگه خوب مامان ميگم جواب نمي دي اسمتو عوض كردم!

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 4:19  توسط مامان گل پسرا | 
بابا از سفر زيارتي نجف و كربلا برگشته و سوغاتي يه تفنگ شكاري درست و حسابي براي آقا يوسف آورده. يوسف هم  طبق عادت زير و روش ميكنه و تا مي تونه اطلاعات كسب ميكنه!

ضمنا تيرهاشو قايم كرده بوديم كه البت لو رف!

دور هم نشستيم اومده يكي يكي نگاه خريدارانه اي به هر كدوم ميكنه و دست زير چونه ميگه: خوب حالا كي اسبه؟ ميگم: اسب چرا؟ ميگه:آخه رواين تفنگه عكس اسب كشيدن بايد اسب رو با تير بزنم!

ـ وا!

بابا ميگه نه بايد سوار اسب شي تير بزني و خودش اسب ميشه و يوسف سوار .... پيتكو  ... پيتكو ...

بازياشو كه كرده از رو اسبش مياد پايين و با دستش انگار مشت مشت يه چيزايي جلو باباش _كه هنوز حالت اسب گرفته_ميريزه و ميگه : اينم غذاته بخور قوي شي!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 17:55  توسط مامان گل پسرا | 
Clip Art Silhouette Of A Baby Crawling On The Floor Reaching For Her Toy clipart

موهاي محمدي زيادي بلند شده همين جور كه مي خوابونمش با موهاش بازي مي كنم و دوقسمتش مي كنم مي پيچونم رو به بالا و مثل شاخ رو سرش درستش مي كنم! _نه بابا استعداد شينيونم كه دارم!_

همونطور با اون شاخ هاي موييش خوابش برده ... ميرم به كارام برسم ...

صداي گريه مياد...

يوسف صدا ميكنه: مامان ! مامان ! آقا گاوه بيدار شده...


tiny blue daisy divider

 _ بعدا نوشت:چند روزيه از اون جريان شاخ گاوها ميگذره . امروز پاكت خالي شير توت فرنگي محمدي رو پيدا كرده خيلي جدي و راحت ميگه: مامان ! براي آقا گاوه ازينا نميخري؟!چجوريه كه يادش نرفته؟!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 15:54  توسط مامان گل پسرا | 

يه ساعتي رفته بود توی اتاق و بازي ميكرد. رفتم ببينم چه خبره ؟ ديدم اي واااااي!
يه طرف اتاق رو كامل خط خطي كرده و حسابي نقاشي ديواري كار كرده!!!
كلي دعوا و جيغ جيغ كردم
   بچم اشكاش در اومد!

 دو دقیقه رفتم و برگشتم، ديدم دوباره مدادشو برداشته و داره بازم رو ديوار نقاشي ميكنه ...
 
ميگم: يوسف دوباره؟!  نگاه معصومانه اي ميكنه و با صداي بغض داري ميگه:
آخه چشماشو نكشيده بودم! 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 3:13  توسط مامان گل پسرا | 
يوسف و بابا نشستن پشت كامپيوتر و بابا داره واسش كلي عكساي شير و ببر و ... از اينجوريا(!)سرچ مي كنه اونم هي با ديدن عكسا جيغ و دادش از ذوق بلند ميشه!

بابا : خوب ديگه بسه ! كامپيوتر خاموش

خيلي شاكي اومده كنار و غمبرك زده

__ ببين چه باباي خوبي هستم اينهمه واست عكس شير و پلنگ آوردم!

يوسف: نخير هيچم باباي خوبي نيستي!

__ چرا؟!!!

__ اگه باباي خوبي بودي عكس يوز پلنگم مياوردي!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 3:21  توسط مامان گل پسرا | 

مامان بزرگ: پول عيدي ات رو چي كار كردي؟

يوسف: باهاش ساعت مرد عنكبوتي خريدم.

من: ولي من امام زمان رو خيلي دوست دارم. چون امام زمان خيلي قويه؛ ازهمه قوي تره.

يوسف: آخه ساعت امام زمان نبود !!

بعدا نوشت: سلام سلام به همه دوستای خوب و مهربون .عید همگی مبارک ایشالله سال خوب و پر رونق و پر اسکناس داشته باشید.

 از همه دوستان که پیام عیدی فرستاده اند ممنونم . ایشالله بعد از مسافرت از خجالتتون در میام و حسابی وبلاگاتون رو مزین میکنم! 


+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 0:57  توسط خاله جون | 

چند روزيه كه از اولين سال تولد محمدم ميگذره.چند وقتي آپ نكردم كه مطلبو عكس آماده كنم واسه اين رويداد مهم(!) كه البته كوشش ماي بيچاره به جايي نرسيد! تو خونه ما همه چيز زير سايه آقا يوسفه و بخواي نخواي از يوسف رنگ و رو ميگيره! مثلا همين تولد. خواستيم يه جشن چهار نفره بگيريم كه فقط چند تا عكس يادگاري بشه ازش بمونه! اولش يه كيك به صورت كاملا مخفيانه وارد خونه و سپس يخچال شد. اما به آني خبر رسيد و ... بقيه ماجرا...  من موندم اين ذرات هوا هم با ايشون همكاري ميكنن! نميدونم بو ميكشه يا...

رفته سر يخچال صدا ميزنه: مامان ! اين چيه؟! منم مثلا از همه جا بي خبر:چي چيه؟!

_ اين ديگه , اين كادوهه چيه؟ مال منه ديگه مگه نه؟

_ آره پسرم مال تو باشه ولي بعدا    _ نه ! الان!    __ نميشه  نميشه!          __ ميخواااااااااااام

_اي بابا!!

_ بگو چيه توش!      __ كيكه!

_ هووووورا كيك منه؟!       __ تولد محمديه        __ نه!!! تولد منه!

_ باشه تولد چهارسال و نيمي تو و يك سالگي محمدي ,  باشه؟!

_ نه!نه! من يك سالمه!!! 

راستي اينو هم بگم كه شمع تولد هم , يوسف خان خاموش فرمودند!

ديديم جريان ديكتاتوريش داره تو خونه خيلي اوج ميگيره بي خيال كادو و اين جور چيزا شديم!



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 5:24  توسط مامان گل پسرا | 
يه چهارپايه برداشته گرفته تو شكمش ، هلك و هلك آورده جلوي در كمدش! رفته بالا هر چي عروسك و اسباب بازيه از اون بالا ريخته پايين ....

بابا اومده _دست پيش گرفته _ ميره به استقبال! بابا  بابا!

_ سلام پسرم ،  اي واي ! كي اينجا رو اين ريختي كرده؟!

_ بابا يادته بهم گفتي تنت بوي آدم بزرگا رو گرفته؟! خوب منم بزرگ شدم ديگه ، دستم به بالاي كمدم ميرسه!

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1390ساعت 14:59  توسط مامان گل پسرا | 
باز يه خرابكاري كرده بابا گفته امروز ديگه پشت كامپيوتر نشينه

بابا ميره بيرون , آويزون شده مامان! سي دي بذار ببينم! ميخوام میخوام ... هاي.. هوار.. شلوغ كاري

ــ مگه نشنيدي بابا چي گفت

ــ بابا تازه رفته بيرون تا يه ساعت ديگه هم بر نمي گرده!

طبق معمول ... تسلیم...و دیگر... هیچ!

بابا برگشته: يوسف كه ننشسته پا كامپيوتر             

 ــ نه!

 يوسف:آره آره كارتون فوتبالیستا ديدم!

ــ  نه ، فكر كنم كاغذ سي دي رو ديده!

يوسف: نه خود كارتونشو ديدم تازه يه ساعتم شد!

ــ دندونامو رو هم فشار میدم که هم حرص بخورم هم اون آدم فروش نشنوه :زيراب زن! نامرد! 

بابا : برو برو كه گند زدي به تربيت بچه!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 15:30  توسط مامان گل پسرا | 
دارم از روي كتاب براي يوسف قصه مي خونم . چون مطلبش نسبت به تصاوير كتاب خيلي كمه ، زود تموم ميشه

منم واسه سرگرم كردنش (البته به خيال خام خودم!)از رو شكلاي صفحه آخر ، داستان سر هم ميبندم و واسش تعريف ميكنم.....

كتابو ازم گرفته پشت جلدشو  _ كه عكس چند تا كتاب ديگه داره _  نشونم ميده و خيلي راحت ميگه:

از اين قصه الكي ها كه گفتي ، واسه اينا هم بگو!!!

حقیقتا ... خييييلي ضايع شدم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت 14:23  توسط مامان گل پسرا | 

روز جمعه بابا و يوسف رفتن مهموني

موقع برگشتن هردو اخمو ، انگار با هم قهرن!Cq

_ چي شده؟!

_ اونجا به هيچكس سلام نكرده!

_ چرا؟

اومده بغل گوشم _قيافه مظلومانه گرفته_ یواشکی ميگه:

آخه از قيافه دو نفرشون خوشم نيومد!!!

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 2:45  توسط مامان گل پسرا | 
چند وقته حسابي به كامپيوتر وارد شده , از بس ور ميره!دفعه اولي كه خودش تنهايي سي دي گذاشت و ديد كلي ذوقيدم! گفتم خوب هي نمي خواد منو صدا كنه خودش ياد گرفته.اما اين تازه اول كار بود!چون آقا شروع كرد سرك كشيدن به همه درايوا.

يهو ميديديم يكي از عكسا رو باز كرده واسه خودش عمليات نقاشي روش اجرا مي كنه! تازه سيو هم ميكنه! قضيه به همين جا ختم نشد حالا ديگه واسه خودش كانكت ميشه و هر چي سايته زير و رو ميكنه! بعد يهو ميپره وسط خونه ميگه دست نزن, داره آپديت ميشه!!!

ديديم بهتره يه رمز ورود بگذاريم .چند وقتيه همين كارو كرديم اما...

امروز اجازه گرفته كه سي دي ببينه. گفتم باشه. منتظر بودم صدا كنه:مامان بيا روشنش كن, يه دفعه با ذوق و شوق فراوان اومده ميگه: خودم روشنش كردم _ هاج و واج نيگاش ميكنم _ ادامه ميده : از خودت ياد گرفتم!!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت 4:11  توسط مامان گل پسرا | 
كلي بدو بدو كرده , هر كار مي كنم نميشينه ! آخرش بابا مجبور ميشه توپشو قايم كنه!

يه خورده قيافه آدماي عصباني رو گرفته بعدش اومده در گوش من يواشكي ميگه:

_ اين بابا چرا  بد شده ؟ قبلا بهتر بود !!!

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 4:7  توسط مامان گل پسرا | 
دارم قربون صدقه دو تاييشون ميرم اما بيشتر هواي يوسف و دارم:

دورتون بگردم, دور يوسف عسلم بگردم و ...

يه دفعه ميگه : چرا دور من ميگردي دور بابا نمي گردي ؟ اصلا دور من نميخواد بگردي دور ابرا بگرد... من آقا شدم

دور سرش بگردم واسه خودش مردي شده


+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 2:39  توسط مامان گل پسرا | 

داريم سريال ميبينيم به قول بچه ها به جاي حساس هم رسيده! آقا يوسف هم خروس بي محل شده , يه دست لباس فوتبالي پوشيده,استوك ها شو هم پا كرده , گير داده :نگاه كنيد به من, دارم بازي ميكنم!

_پسرم خوب فيلم داريم ميبينيم!

_ميگم نگام كن مامان! (فقط زورشم به من ميرسه!)

_باشه تو بازي كن ...يه دفعه حواسم ميره به فيلم

اومده پشت سر هم و تند تند بوس ميكنه:ببين دوست دارم! بازيمو نگاه كن!

_ باشه ..... دوباره ميرم تو فيلم

كله مو گرفته از حرصش دندوناشو فشار ميده, همونجوري ميگه: نيگام كن!

_باشه!

جدي جدي جاي مهمه فيلم بود دوباره حواسم رفت به تلوزيون !

صلا تو لياقت فوتبال ديدن رو نداري!!!



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 3:33  توسط مامان گل پسرا | 
خيلي شاكي اومده وسط اتاق نشسته بين من و باباش چپ چپ بهمون نگاه ميكنه يه دفتر نقاشي هم گذاشته وسط با عصبانيت اشاره ميكنه به دفتر و ميگه: كي رو من نوشته؟!!!

ما همينجور مونديم كه چي داره ميگه دوباره بلند تر تكرار ميكنه: كي رو من نوشته؟!!!Aq

اومدم جلوتر ببينم چه خبره؟

اي واي! اين همون نقاشيه كه خودم از يوسف كشيدم مثلا ژست شير گرفته _ البته شير جنگلي! _ اينا هم نوشته خودمه, حواسم نبوده شماره تلفن روش نوشتم بچم طفلي راست ميگه!

_ماماني ببخشيد حواسم نبوده يكي ديگه ميكشم اصلا يه دفتر ديگه واست مي خرم ...

 وااااي!! هيچ فايده نداره... يوسف: جيغ و داد و فرياد ...  گفتم كه اشتباه شده ... اصلا بيا ...

بابا يكي بياد اينو بگيره ....Fj

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 3:30  توسط مامان گل پسرا | 
كار كه دست كاردان نباشه همينه

نشسته روي پاهام به هيچ وجه حاضر نيست بشينه روي صندلي كناري(به گمانم از ترسش)

دارم شكلك هايي رو از سايتي نشونش ميدم كه انتخاب كنه.

اين هم انتخاب هاي يوسف از بين اين همه شکلک!

Aq

Fb

Dk

Skull

پ.ن

خوره ي شمشير و بزن بزن و ايناست. از بين حيونهاي اسباب بازي هم گرگ و شير و پلنگ و امثال اينها رو انتخاب مي كنه!

پ.ن.مادر بچه :  ماشاءالله لاحول ولا قوة الا بالله, بده بچم روحيه نترسي داره!!!

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 20:11  توسط خاله جون | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
شیرین زبونی های یوسف،
پسرک سه ساله ی من و داداش کوچولوش محمد

پیوندهای روزانه
وب سایت تخصصی کودکان
نشست تربيت اسلامي
: نگاهی به مراحل تربیت کودک از منظر دین
یوسف زیباتر است ولی من از او بانمک ترم
عادتهایی که باعث سردی روابط می شود
وظيفة مؤمنان در زمان غيبت امام زمان(عج)
ریشه های بد رفتاری فرزندان نسبت به والدین
خانه و خانواده
اهمیت داستان در تربیت کودک
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
اسفند 1389
دی 1389
آذر 1389
نویسندگان
مامان گل پسرا
خاله جون
پیوندها
کودک
آپلود عکس
نکات تربیتی فرزندان
زير يك سقف
شیما وحدیث من
بهار(مجردنامه)
قاصــدک
تمام ناتمام من
اعتماد ما به خداست , به خداست.......
پريسا
يكي مثل خودت
ماماني فري
آوينا كوچولو
خانه دوست كجاست
گرگهاي نازنين ايران
طهوراي مامان
گاگول
ميقات عاشقان
ميثاق313
داستان هاي جالب من
آيكون شكلك ها
مامان اميرمحمد
شكلكها 2
اتوكد
كبوترسپيد
سيدمحمدجواد ذاكر
قد و وزن آنلاين
وبلاگ رسمي عبدالرضااكبري
ريحانه مهديان
آنگاه كه مرا در بر مي گيري
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM